Saturday, November 13, 2010

بازگشت



داشتم از کار بر می گشتم مثل همیشه و صدای سوت قطار بود که می شنیدم. خواستم سریع تر بروم دیدم جمعیت مجال نمی دهد؛ راستش عجله ای هم برای رفتن نداشتم، کسی منتظرم نبود جز لیوانی قهوه و کمی تخم مرغ پخته، اگر تخم مرغی مانده باشد، اگر نه هم که هیچ... پس عجله نکردم، گذاشتم جمعیت مرا هربار به سمتی ببرند. به ایستگاه که رسیدم نزدیک ترین جای ممکن نشستم. حس کردم بیرون باران می باریده. آخر مسافرانی که پیاده می شدند هریک چتری چیزی دستشان بود. اینجایی که من بودم اما خبری نبود از باران، هوا صاف و راستش خیلی هم مطبوع بود. دیر رسیدن بد که نبود هیچ، فایده هم کرده بود انگار... اطرافم را که نگاه کردم دیدم خیلی هم تنها نیستم، لااقل اینجا با کسی، چیزی اشتراک دارم، همه منتظریم و از این انتظار کلافه... اما این هم توفیقی نبود برای من که کم کم داشت ازین انتظار خوشم می آمد. کسی امد و نزدیکم نشست، با کفش هایی گل آلود و موهایی چسبیده به پیشانی... موی چندانی هم نداشت پیرمرد، راستش پیرمرد برایش اغراق آمیز بود، مردی بود میانسال. بی هوا پرسیدم: باران می بارد مگر؟ نگاهی به من کرد و لبخند... گفت: سال پر بارانی است امسال، نمی دانستید؟ گفتم: درست می گویید، همینطوری از دهانم پرید. آخر من شعر می گویم، و شعر آدم را مصیبت زده می کند. گفت: شنیده بودیم که مصیبت آدم را شاعر می کند اما این یکی را ...نگاهی به هم کردیم و حرف هایمان تمام شد...
آمدن قطار طولانی شده بود و من هم جایی بهتر ازینجا برای خوشگذرانی پیدا نمی کردم. همه در حال رفت و امد و کسی وقتی ندارد که دیگری را آزاری چیزی دهد، تنها مسئله ی مهم همان سوارشدن قطار بود که از آن هم می شد گذشت اگر بی انصاف نباشیم... چشم هایم به دنبال پیدا کردن کسی، آشنایی چیزی بود که فهمیدم قطار آمده و رفته. این را از خلوتی ایستگاه فهمیدم و قیافه های جدیدی که آن قبلی ها نبودند. خوشم آمده بود، به همین راحتی آدم ها عوض شده بودند و باز هم من بودم و آدم های جدید و انتظار... روبروم زنی بود جوان، با آرایش ماسیده روی صورت و روپوشی خیس، چترش را بسته بود، چتر مضحک و کوچکی که باز کردنش هم این طور که می آمد فایده ای نداشته برایش... جای خالی کنار مرا که دید، تردید نکرد و نشست. پرسید خیلی منتظر بودید؟ اشتباه قبلی را تکرار نکردم و اینبار با سر جواب منفی دادم... گفت باران عجیبی است، هیچ کس را در امان نمی گذارد... نگاهش کردم که از نزدیک چندان هم بد نبود. خواستم حرفی بزنم دیدم هرچه بگویم تکرار مکررات است و نمی خواستم هم که گمان کند که عین خیالم نیست... درهمین فکرها بودم که قطار رسید و او هم با عجله به میان جمعیت رفت و سوار قطار شد...
به این آمدن ها و رفتن ها عادت کرده بودم و اگر گرسنگی مجال می داد شاید حالا حالا ها نشسته بودم آن جا و تماشا می کردم. اما عزمم را برای قطار بعدی جزم کرده بودم. نیم ساعتی باید منتظر می ماندم که در مقابل وقتی که گذرانده بودم چیزی نبود... دیروقت بود و سه چهار جوانی بیشتر توی ایستگاه نبودند. صدای حرف هایشان می آمد و من هرلحظه منتظر بودم تا تجربه ی مرا تکرار کنند و به سکوت برسند. صبرم داشت تمام می شد و پیش بینی ام هم نادرست ازآب درآمده بود. هوس کرده بودم دست هایم برسد یکی شان را خفه کنم که خلوت ایستگاهی مرا به هم زده بودند، ناسلامتی چند صباحی بیشتر در این ایستگاه سپری کرده بودم و همان داستان همیشگی آب و گل... نگاهم را چپ کردم و زل زدم توی صورت یکی شان که نگاهم می کرد. رویش را برگرداند وهم پچ پچی کردند و بعد هم صدای خنده بود که به آن سر وصداهای گوش خراش اضافه شده بود... تقصیر خودم بود که فکر این جایش را نکرده بودم، دیدم روی صندلی کناریم همان چتر مضحک جا مانده، به صرافت افتادم که برش دارم و با فکر این که برای زن اصلا بود و نبود چتر فایده ای نداشته، همین کار را کردم. گفتم چتر را برمیدارم و روی سر یکی ازهمین وراج ها می کوبم بلکه صدایشان قطع شود اما اینکار از خود چتر هم مضحک تر بود...دیدم هنوز کاری نکرده لب هایم دارند تکان می خورند و تنم از عرق بود یا نمی دانم چه خیس شده بود. سرم را پایین که انداختم دیدم پاهام گلی اند و لعنت به نظافت چیان ایستگاه که همیشه غفلت می کنند... خلاصه بی خلاصه داشتم جان می کندم و دیدم تظاهر فایده ای ندارد... سرم را بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم. چتر را برداشتم و به سمت جمعیت رفتم، نگاهم کردند، نگاهشان کردم و راهم را به سمت در ورودی و حالا برای من خروجی کج کردم... راه افتادم، به سمت مقصدی که نمی دانستم، پیاده ی پیاده....


 


Friday, November 12, 2010