Saturday, June 25, 2011




1)منِ غریبه
من آدم احساس های متناقض ام... لحظه ای می شود که نفرت تمام وجودم را پر می کند و کمی بعد ارام می شوم و با عشق زندگی را می چسبم... می شود گاهی که لمس می شوم میان این احساسات، انگار نیمی از بدنم را توی آب سرد فرو کرده باشند و نیمی دیگر را توی کتری در حال جوش... گاهی انقدر از احساسم، از خودم، از تناقضی که گلویم را گرفته به تنگ می آیم که فکر و خیال به سراغم می آید. مثلا فکر می کنم چقدر خوب میشد چیزی مثل جاروبرقی تمام افکارم را می بلعید ، با جاروبرقی می رفتم به سراغ فکرهای سیاه و سفید، آن فکرهای تیغ داری که موقع عصبانیت از توی مغزم سُر می خورند تا توی قلبم، ان فکرهای دنده دار که می پیچند به هم و صدای خرچ خرچ شان دیوانه ام می کند، آن فکرهایی که صدای چوب پنبه دارند... دلم می خواست همه شان را جاروبرقی می برد و سرم خالی میشد، تمیز تمیز، آن وقت می نشستم سر حوصله و با وسواس، فکرهای رنگی و خوشبو را کنار هم می چیدم و یک طرف را هم می گذاشتم برای فکرهای شیرین و آبنباتی. یک جای سرم را هم همیشه خالی می گذاشتم، آن گوشه، گوشه ی سفیدی که هیچ وقت خاک نمی گیرد و همیشه برق می زند...

2) شب های تهران
همیشه شب های تهران را دوست داشتم، دلم می خواست بنشینم توی ماشین و بروم توی اتوبان و ماشین گاز بدهد و موزیک آرام برای خودش بنوازد و من هم سکوت کنم... اتفاق عجیبی است، توی اتوبان که می افتم، شب که می شود، یاد قدیم ها می افتم، برمی گردم به سال های کودکی ام، هر بار چیزی را مرور می کنم، بعد با فکرهایم بزرگ می شوم،  نوجوان می شوم، جوانی می کنم و آخر سر میرسم به امروزم که حس می کنم پیری به درونم رخنه کرده... هیچوقت خودم را نشناختم، شخصیت های جور واجور خودم که هرگز نفهمیدم کدام منم و کدام تقلیدی از من و کدام نمایشی دروغین از خودم... انقدر میان شخصیت ها تغییر کرده ام که خیلی هایشان را این میان گم کرده ام، یادم می آید روزی گستاخ بودم و بی پروا... بی توجه و سر به هوا... حالا گاهی ازین همه توجهی که به اطرافم دارم نفسم بند می آید، توی آسانسور که می روم احساس خفگی می کنم و نفسم بند می آید،  شب ها پنجره باز نباشد و بادی نوزد، نفسم بند می آید... توی خیابان که راه می روم نفسم بند می آید... فکر می کنم این شخصیت جدید من است، هدیه ای که به سختی نفس می کشد...

3) شب نوشت
مدت هاست که نمی نویسم، یعنی از همان روزی که قصد کردم جدی بنویسم... انقدر درگیر باید ها و نباید ها و چگونگی ها شدم که قلمم خشک شد و نوشتن از یادم رفت... این گونه است زندگی من. حالا امشب هوس کرده ام که دوباره شروع کنم...هرشب نشد چند شب یکبار بیایم و چند خط  بنویسم، از دلتنگی ها و شادی هام، حسرت های و آرزوهام، عشق ها و نفرت هام و خلاصه ازین منِ رنگارنگ...
امیدوارم این هم از آن عهد هایی نباشد که زود از یادشان می برم.