Wednesday, October 12, 2011
Monday, August 29, 2011
رویا
از سرزمین آفتاب
به زمینِ سرد این شهر ماتم زده باز می گردم
شهرِ
مادران داغدار
رگ های فرسوده
و
چشم هایی که سخت
به آفتِ آب های دور دست
به آفتِ آب های دور دست
گرفتارند
...
چشم های داغدار
چشم های فرسوده
چشم های آفت زده...؛
من
و رویاهای گلگونی
که پی آفتاب
در این زمین سرد
از ماتم همه شهرها
رخت بر می بندیم
Friday, July 22, 2011
You were the one who kept me strong
میان عکس های قدیمی به خودم بر می خورم. منِ دو ساله، من در تولد شش سالگی، من درمهد کودک...من در مدرسه، دبیرستان...
انگارهر منی همان جا، توی همان دوره جا مانده است. کودکی هایم جا مانده اند میان عکس های تا خورده و تار، میان نگاه همیشه مریض، میان بازی های نیمه تمام و خنده های خفه شده. میان مسئولیت ها و باید ها و نباید های سال های بعد، میان تقلای عجیب من برای کودک ماندن، لااقل کمی کودک بودن... به زور دستم را کشیدند و اوردند این سمت راه، سمت نوجوانی...
نوجوانی هایم را خودم گم کرده ام. انگار همه ی شان جا مانده است جایی که می گردم، پیدا نمی شود، زیر و رو می کنم، پیدا نمی شود... شک دارم که روزی نوجوان بوده باشم، انگار این دوره را جهشی رد کرده باشم. گمان می کنم رد شدن در تک تک مراحل زندگیم از همان جا شروع شده باشد. که مهم نیست نوجوان باشی یا کودک، باید پله پله های زندگی را چند تا چند تا بپری، مهم نیست که هرچه زودتر به ته این زندگی برسی بدبخت تر خواهی بود، مهم رسیدن است، مهم این جهش هاست، مهم رفتن است...
دستم را به هیچ جا نگرفته رسیدم به جوانی، نه کودکی داشتم و نه نوجوانی، از زندگی یک جوانی به من رسیده بود، بعد از سال های چیزی مال من شده بود، زندگی به من سهمی داده بود، سهمی که تازگی داشت، بوی نعنا و لیموی تازه می داد، مهم هم نبود که یکباره از تولد به اینجا رسیده بودم. دلم می خواست جای همه ی بازی های نیمه تمام کودکیم بازی کنم. بی هوا قهقهه بزنم. فریاد بزنم و جوانی ام را مشت کنم توی دست هام، از ترس کسانی که بیایند و جوانی ام را ببرند... روزهای بادی دلم می خواست جوانی ام را هوا کنم و ریسمانش را محکم بگیرم اما بگذارم بالا برود، اوج بگیرد و من نگاهش کنم و غرق لذت شوم...روزهای بارانی بالای سرم بگیرمش و بگذارم بوی نم تازه و نفس های عمیق بگیرد و روزهای افتابی برای خودش لی لی بازی کند و گوجه سبز و توت فرنگی بخورد... سیاه روزی من هم ازهمین جا شروع شد...
هرچه یادم می آید می بینم زود بود برای رفتن جوانی، هرچه می گردم نمی فهمم این جوانی چالاکم را کجا جا گذاشته ام، می ترسم ازین که دزدیده باشندش، می ترسم ازین که گمش کرده باشم، می ترسم از دست هایی که نفهمیدم برای چه به سراغ من امده بودند. نکند آن دست ها مرا کشاندند به اینجایی که هستم؟ نکند جوانی ام را ناکام گذاشته باشند؟ جوانی ام تنها باشد می پوسد، یخ می کند، از درد آب می شود...
از زندگی تنها از دست دادن را یاد گرفته ام و با از دست دادن جوانی، دیگر دلی نماند برای جستن بزرگسالی و میانسالی. حق هم بدهید دیگر نه تمنای بدست آوردنم بود و نه توان از دست دادن. یک راست به سراغ پیری رفتم و همه را شادمان کرده ام. خیلی زود به اخر خط رسیدم... زندگی ام این روزها رد و نشانه ی هیچ چیزی ندارد، خاطره ندارد، رنگ ندارد، خنده نداره، امید و آرامش ندارد، نومیدی هم ندارد... تنها کهنسالی و کوفتگی دارد که شکر خدا هیچ دستی خواهان این ها نیست...
از همه ی این بیست و سه سال عمر گذشته تنها یک چیز مانده برایم که تنها امیدم به این است که آن را اجابت کنید. جایی اگر جوانی ام را دیدید که به خود پیچیده، یخ کرده یا اندام ظریفش بی پناه مانده، سلام مرا رساندید یا نه مهم نیست، فقط بگویید به خودش سوگند که من رهایش نکردم، گمش نکردم... او را به زور و پنهانی، وقتی که فکرش را هم نمی کردم، از من دزدیدند...قول اگر بدهید به من شوربخت لطفی کرده اید. می توان امیدوار باشم که یادتان نرود؟
Thursday, July 14, 2011
بی پناهی ها
***
در بزرگترین شاهراه دنیا
بی که راه به دلی برده باشم
به بن بست می رسم،
منی که
نه شاه بوده ام و نه بزرگ...
***
در باز که می شود
لب بسته که می شود
نور به تاریکی
صبر به بی تابی
و من به رویا سراپا رنج می شوم...
Sunday, July 3, 2011
مناره های جنبان
***
رفتگانی که باز نمی آیند،
آمدِگانی که باز نمی روند
چنین است
خانه ای که در آن زانوان بسیار به درد آرمیده اند...
***
ماه در عمق ابریشم های نورانی
و آفتاب
به زیر ابرها ...
شکافته می شود پوست آسمان،
از لذت...
***
صدای آب
صدای باد
صدای عاج های سپید
خواب بر شانه هایم سنگین می شود...
Saturday, June 25, 2011
1)منِ غریبه
من آدم احساس های متناقض ام... لحظه ای می شود که نفرت تمام وجودم را پر می کند و کمی بعد ارام می شوم و با عشق زندگی را می چسبم... می شود گاهی که لمس می شوم میان این احساسات، انگار نیمی از بدنم را توی آب سرد فرو کرده باشند و نیمی دیگر را توی کتری در حال جوش... گاهی انقدر از احساسم، از خودم، از تناقضی که گلویم را گرفته به تنگ می آیم که فکر و خیال به سراغم می آید. مثلا فکر می کنم چقدر خوب میشد چیزی مثل جاروبرقی تمام افکارم را می بلعید ، با جاروبرقی می رفتم به سراغ فکرهای سیاه و سفید، آن فکرهای تیغ داری که موقع عصبانیت از توی مغزم سُر می خورند تا توی قلبم، ان فکرهای دنده دار که می پیچند به هم و صدای خرچ خرچ شان دیوانه ام می کند، آن فکرهایی که صدای چوب پنبه دارند... دلم می خواست همه شان را جاروبرقی می برد و سرم خالی میشد، تمیز تمیز، آن وقت می نشستم سر حوصله و با وسواس، فکرهای رنگی و خوشبو را کنار هم می چیدم و یک طرف را هم می گذاشتم برای فکرهای شیرین و آبنباتی. یک جای سرم را هم همیشه خالی می گذاشتم، آن گوشه، گوشه ی سفیدی که هیچ وقت خاک نمی گیرد و همیشه برق می زند...
2) شب های تهران
همیشه شب های تهران را دوست داشتم، دلم می خواست بنشینم توی ماشین و بروم توی اتوبان و ماشین گاز بدهد و موزیک آرام برای خودش بنوازد و من هم سکوت کنم... اتفاق عجیبی است، توی اتوبان که می افتم، شب که می شود، یاد قدیم ها می افتم، برمی گردم به سال های کودکی ام، هر بار چیزی را مرور می کنم، بعد با فکرهایم بزرگ می شوم، نوجوان می شوم، جوانی می کنم و آخر سر میرسم به امروزم که حس می کنم پیری به درونم رخنه کرده... هیچوقت خودم را نشناختم، شخصیت های جور واجور خودم که هرگز نفهمیدم کدام منم و کدام تقلیدی از من و کدام نمایشی دروغین از خودم... انقدر میان شخصیت ها تغییر کرده ام که خیلی هایشان را این میان گم کرده ام، یادم می آید روزی گستاخ بودم و بی پروا... بی توجه و سر به هوا... حالا گاهی ازین همه توجهی که به اطرافم دارم نفسم بند می آید، توی آسانسور که می روم احساس خفگی می کنم و نفسم بند می آید، شب ها پنجره باز نباشد و بادی نوزد، نفسم بند می آید... توی خیابان که راه می روم نفسم بند می آید... فکر می کنم این شخصیت جدید من است، هدیه ای که به سختی نفس می کشد...
3) شب نوشت
مدت هاست که نمی نویسم، یعنی از همان روزی که قصد کردم جدی بنویسم... انقدر درگیر باید ها و نباید ها و چگونگی ها شدم که قلمم خشک شد و نوشتن از یادم رفت... این گونه است زندگی من. حالا امشب هوس کرده ام که دوباره شروع کنم...هرشب نشد چند شب یکبار بیایم و چند خط بنویسم، از دلتنگی ها و شادی هام، حسرت های و آرزوهام، عشق ها و نفرت هام و خلاصه ازین منِ رنگارنگ...
امیدوارم این هم از آن عهد هایی نباشد که زود از یادشان می برم.
Subscribe to:
Posts (Atom)