Thursday, July 14, 2011

بی پناهی ها







***
در بزرگترین شاهراه دنیا
بی که راه به دلی برده باشم
به بن بست می رسم،
منی که       
نه شاه بوده ام و نه بزرگ...




***
در باز که می شود
لب بسته که می شود
نور به تاریکی
صبر به بی تابی
و من به رویا سراپا رنج می شوم...












2 comments:

زاهد said...

کاش جهان همواره چنین می ماند
چند ماهیگیر
به کار کشیدن قایقی کوچک
به ساحل رود

Haniyeh said...

هرچه فکر کردم یادم نیامد کسی را بشناسم که شعرهایی به این خوبی بگوید، کسی که از من کوچتر باشد، کسی که من خواسته باشم سیاهی به روزش بپاشم.
اگر از من رنجی برده ای با تمام وجود متاسفم و صادقانه می گویم قصدی در آزار نبوده است که اگر بود یادم می ماند که هستی.
دوست ندارم کسی تجربه هایش شبیه به من باشد. اما رنج دیگران در دست من نیست که بخواهم نبرندش یا چه. کاش می شد تجربه های هیچکس شبیه تلخی تجربه های دیگری نباشد.

گذشته ها گذشته؟ کاش گذشته باشد و این کامنت خاطره ی تلخی به یادت نیاورد.

پاینده باشی
هانیه