Friday, July 22, 2011

You were the one who kept me strong




میان عکس های قدیمی به خودم بر می خورم. منِ دو ساله، من در تولد شش سالگی، من درمهد کودک...من در مدرسه، دبیرستان...

انگارهر منی همان جا، توی همان دوره جا مانده است. کودکی هایم جا مانده اند میان عکس های تا خورده و تار، میان نگاه همیشه مریض، میان بازی های نیمه تمام و خنده های خفه شده. میان مسئولیت ها و باید ها و نباید های سال های بعد، میان تقلای عجیب من برای کودک ماندن، لااقل کمی کودک بودن... به زور دستم را کشیدند و اوردند این سمت راه، سمت نوجوانی...

نوجوانی هایم را خودم گم کرده ام. انگار همه ی شان جا مانده است جایی که می گردم، پیدا نمی شود، زیر و رو می کنم، پیدا نمی شود... شک دارم که روزی نوجوان بوده باشم، انگار این دوره را جهشی رد کرده باشم. گمان می کنم رد شدن در تک تک مراحل زندگیم از همان جا شروع شده باشد. که مهم نیست نوجوان باشی یا کودک، باید پله پله های زندگی را چند تا چند تا بپری، مهم نیست که هرچه زودتر به ته این زندگی برسی بدبخت تر خواهی بود، مهم رسیدن است، مهم این جهش هاست، مهم رفتن است...

دستم را به هیچ جا نگرفته رسیدم به جوانی، نه کودکی داشتم و نه نوجوانی، از زندگی یک جوانی به من رسیده بود، بعد از سال های چیزی مال من شده بود، زندگی به من سهمی داده بود، سهمی که تازگی داشت، بوی نعنا و لیموی تازه می داد، مهم هم نبود که یکباره از تولد به اینجا رسیده بودم. دلم می خواست جای همه ی بازی های نیمه تمام کودکیم بازی کنم. بی هوا قهقهه بزنم. فریاد بزنم و جوانی ام را مشت کنم توی دست هام، از ترس کسانی که بیایند و جوانی ام را ببرند... روزهای بادی دلم می خواست جوانی ام را هوا کنم و ریسمانش را محکم بگیرم اما بگذارم بالا برود، اوج بگیرد و من نگاهش کنم و غرق لذت شوم...روزهای بارانی بالای سرم بگیرمش و بگذارم بوی نم تازه و نفس های عمیق بگیرد و روزهای افتابی برای خودش لی لی بازی کند و گوجه سبز و توت فرنگی بخورد... سیاه روزی من هم ازهمین جا شروع شد...

هرچه یادم می آید می بینم زود بود برای رفتن جوانی، هرچه می گردم نمی فهمم این جوانی چالاکم را کجا جا گذاشته ام، می ترسم ازین که دزدیده باشندش، می ترسم ازین که گمش کرده باشم، می ترسم از دست هایی که نفهمیدم برای چه به سراغ من امده بودند. نکند آن دست ها مرا کشاندند به اینجایی که هستم؟ نکند جوانی ام را ناکام گذاشته باشند؟ جوانی ام تنها باشد می پوسد، یخ می کند، از درد آب می شود...

از زندگی تنها از دست دادن را یاد گرفته ام و با از دست دادن جوانی، دیگر دلی نماند برای جستن بزرگسالی و میانسالی. حق هم بدهید دیگر نه تمنای بدست آوردنم بود و نه توان از دست دادن. یک راست به سراغ پیری رفتم و همه را شادمان کرده ام. خیلی زود به اخر خط رسیدم... زندگی ام این روزها رد و نشانه ی هیچ چیزی ندارد، خاطره ندارد، رنگ ندارد، خنده نداره، امید و آرامش ندارد، نومیدی هم ندارد... تنها کهنسالی و کوفتگی دارد که شکر خدا هیچ دستی خواهان این ها نیست...

از همه ی این بیست و سه سال عمر گذشته تنها یک چیز مانده برایم که تنها امیدم به این است که آن را اجابت کنید. جایی اگر جوانی ام را دیدید که به خود پیچیده، یخ کرده یا اندام ظریفش بی پناه مانده، سلام مرا رساندید یا نه مهم نیست، فقط بگویید به خودش سوگند که من رهایش نکردم، گمش نکردم... او را به زور و پنهانی، وقتی که فکرش را هم نمی کردم، از من دزدیدند...قول اگر بدهید به من شوربخت لطفی کرده اید. می توان امیدوار باشم که یادتان نرود؟




No comments: