Monday, June 9, 2014

من،
چاقو
اعماق قلبم
...
من و تصوير چاقوي فرو رفته تا اعماق قلبم
...
دست هايم را اي كاش توان رها كردن بود

Thursday, November 28, 2013

بازی بازی



توی این خانه جدید بازی هایم زیاد شده است.
وقتی لباس ها به هم گره می خورند و ظرف ها مدام روی هم می لغزند...
وقتی لبه های تخت انگشت کوچک پایم را نشانه می روند و کتاب هایم مدام گم و پیدا می شوند.

اینجا هر چند یکبار صدای افتادن یا لغزیدن و شکستن چیزی را می شنوم، ازین دست صداها کم نیستند.
صدای ترمز ماشین ها، صدای همسایه بالا که با کفش های پاشنه بلندش نیمه شب ها با هم خانه اش جفت گیری می کند، جمعه ها صدای پیانوی دختر همسایه و پنج شنبه ها که همسایه پایین، دلش برای درخت ها به رحم می آید و شلنگ آب را بی ملاحظه توی حیاط ول می کند.
ازین صداها که بگذرم، صداهای ذهنم رهایم نمی کنند. می آیند و دست های تنومندشان را دور گردنم حلقه می کنند، چند وقت پیش بود که یکی شان آمده بود و تمام شب با انگشت روی پیشانی ام می کوبید. یکی شان هست که هر صبح، چشم که باز می کنم، با دو انگشت شست، چشم هایم را فشار می دهد، هی فشار می دهد و اعتنا که نمی کنم با انگشتانش روی شقیقه هایم ضرب می گیرد...
توی این خانه جدید بازی های زیادی برایم می کنند.

من اما عادت کرده ام توجهی نکنم، زیر چشمی همه شان را نگاه می کند و زیرلب می خندم، از سر آرامش یا استیصال؟ نمی دانم...

Tuesday, August 6, 2013


 
آمد شبی برهنه ام از در

چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
 
من بانگ بر کشیدم از آستان یاس:

آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!


 

Monday, June 24, 2013

باز آمدم


آمدم که دیگربار بنویسم
شاید که این بار، اینجا و دراین نوشتن هایم آرامشی بیایم
شاید...

Saturday, February 18, 2012

من از درون


*
در من کودکی است
که با تک سرفه ای
هق هق گریه از سر می گیرد...
در من،
در این منِ صبور و سنگدل


**
در من ستاره ای است
که در چشم هایم نور می پاشد
و انگشتانم را خراش می دهد...


***
در تهیگاه سینه هایم
شکوفه ای رشد می کند
بی خبر از پرنده ای
که در انتظار آذوقه
تپش های قلبم را می شمارد.





Wednesday, October 12, 2011

Monday, August 29, 2011

رویا



از سرزمین آفتاب
به زمینِ سرد این شهر ماتم زده باز می گردم

شهرِ
مادران داغدار
رگ های فرسوده
و 
چشم هایی که سخت
به آفتِ آب های دور دست
گرفتارند
...
چشم های داغدار
چشم های فرسوده
چشم های آفت زده...؛

من
و رویاهای گلگونی
 که  پی آفتاب
در این زمین سرد
 از ماتم همه شهرها
رخت بر می بندیم



Friday, July 22, 2011

You were the one who kept me strong




میان عکس های قدیمی به خودم بر می خورم. منِ دو ساله، من در تولد شش سالگی، من درمهد کودک...من در مدرسه، دبیرستان...

انگارهر منی همان جا، توی همان دوره جا مانده است. کودکی هایم جا مانده اند میان عکس های تا خورده و تار، میان نگاه همیشه مریض، میان بازی های نیمه تمام و خنده های خفه شده. میان مسئولیت ها و باید ها و نباید های سال های بعد، میان تقلای عجیب من برای کودک ماندن، لااقل کمی کودک بودن... به زور دستم را کشیدند و اوردند این سمت راه، سمت نوجوانی...

نوجوانی هایم را خودم گم کرده ام. انگار همه ی شان جا مانده است جایی که می گردم، پیدا نمی شود، زیر و رو می کنم، پیدا نمی شود... شک دارم که روزی نوجوان بوده باشم، انگار این دوره را جهشی رد کرده باشم. گمان می کنم رد شدن در تک تک مراحل زندگیم از همان جا شروع شده باشد. که مهم نیست نوجوان باشی یا کودک، باید پله پله های زندگی را چند تا چند تا بپری، مهم نیست که هرچه زودتر به ته این زندگی برسی بدبخت تر خواهی بود، مهم رسیدن است، مهم این جهش هاست، مهم رفتن است...

دستم را به هیچ جا نگرفته رسیدم به جوانی، نه کودکی داشتم و نه نوجوانی، از زندگی یک جوانی به من رسیده بود، بعد از سال های چیزی مال من شده بود، زندگی به من سهمی داده بود، سهمی که تازگی داشت، بوی نعنا و لیموی تازه می داد، مهم هم نبود که یکباره از تولد به اینجا رسیده بودم. دلم می خواست جای همه ی بازی های نیمه تمام کودکیم بازی کنم. بی هوا قهقهه بزنم. فریاد بزنم و جوانی ام را مشت کنم توی دست هام، از ترس کسانی که بیایند و جوانی ام را ببرند... روزهای بادی دلم می خواست جوانی ام را هوا کنم و ریسمانش را محکم بگیرم اما بگذارم بالا برود، اوج بگیرد و من نگاهش کنم و غرق لذت شوم...روزهای بارانی بالای سرم بگیرمش و بگذارم بوی نم تازه و نفس های عمیق بگیرد و روزهای افتابی برای خودش لی لی بازی کند و گوجه سبز و توت فرنگی بخورد... سیاه روزی من هم ازهمین جا شروع شد...

هرچه یادم می آید می بینم زود بود برای رفتن جوانی، هرچه می گردم نمی فهمم این جوانی چالاکم را کجا جا گذاشته ام، می ترسم ازین که دزدیده باشندش، می ترسم ازین که گمش کرده باشم، می ترسم از دست هایی که نفهمیدم برای چه به سراغ من امده بودند. نکند آن دست ها مرا کشاندند به اینجایی که هستم؟ نکند جوانی ام را ناکام گذاشته باشند؟ جوانی ام تنها باشد می پوسد، یخ می کند، از درد آب می شود...

از زندگی تنها از دست دادن را یاد گرفته ام و با از دست دادن جوانی، دیگر دلی نماند برای جستن بزرگسالی و میانسالی. حق هم بدهید دیگر نه تمنای بدست آوردنم بود و نه توان از دست دادن. یک راست به سراغ پیری رفتم و همه را شادمان کرده ام. خیلی زود به اخر خط رسیدم... زندگی ام این روزها رد و نشانه ی هیچ چیزی ندارد، خاطره ندارد، رنگ ندارد، خنده نداره، امید و آرامش ندارد، نومیدی هم ندارد... تنها کهنسالی و کوفتگی دارد که شکر خدا هیچ دستی خواهان این ها نیست...

از همه ی این بیست و سه سال عمر گذشته تنها یک چیز مانده برایم که تنها امیدم به این است که آن را اجابت کنید. جایی اگر جوانی ام را دیدید که به خود پیچیده، یخ کرده یا اندام ظریفش بی پناه مانده، سلام مرا رساندید یا نه مهم نیست، فقط بگویید به خودش سوگند که من رهایش نکردم، گمش نکردم... او را به زور و پنهانی، وقتی که فکرش را هم نمی کردم، از من دزدیدند...قول اگر بدهید به من شوربخت لطفی کرده اید. می توان امیدوار باشم که یادتان نرود؟




Thursday, July 14, 2011

بی پناهی ها







***
در بزرگترین شاهراه دنیا
بی که راه به دلی برده باشم
به بن بست می رسم،
منی که       
نه شاه بوده ام و نه بزرگ...




***
در باز که می شود
لب بسته که می شود
نور به تاریکی
صبر به بی تابی
و من به رویا سراپا رنج می شوم...












Sunday, July 3, 2011

مناره های جنبان



***
رفتگانی که باز نمی آیند،
آمدِگانی که باز نمی روند
چنین است
خانه ای که در آن زانوان بسیار به درد آرمیده اند...



***
ماه در عمق ابریشم های نورانی
و آفتاب
به زیر ابرها ...
شکافته می شود پوست آسمان،
از لذت...  



***
صدای آب
صدای باد
صدای عاج های سپید
خواب بر شانه هایم سنگین می شود...