توی این خانه
جدید بازی هایم زیاد شده است.
وقتی لباس ها به
هم گره می خورند و ظرف ها مدام روی هم می لغزند...
وقتی لبه های تخت
انگشت کوچک پایم را نشانه می روند و کتاب هایم مدام گم و پیدا می شوند.
اینجا هر چند یکبار
صدای افتادن یا لغزیدن و شکستن چیزی را می شنوم، ازین دست صداها کم نیستند.
صدای ترمز
ماشین ها، صدای همسایه بالا که با کفش های پاشنه بلندش نیمه شب ها با هم خانه اش
جفت گیری می کند، جمعه ها صدای پیانوی دختر همسایه و پنج شنبه ها که همسایه
پایین، دلش برای درخت ها به رحم می آید و شلنگ آب را بی ملاحظه توی حیاط ول می
کند.
ازین صداها که
بگذرم، صداهای ذهنم رهایم نمی کنند. می آیند و دست های تنومندشان را دور گردنم
حلقه می کنند، چند وقت پیش بود که یکی شان آمده بود و تمام شب با انگشت روی پیشانی
ام می کوبید. یکی شان هست که هر صبح، چشم که باز می کنم، با دو
انگشت شست، چشم هایم را فشار می دهد، هی فشار می دهد و اعتنا که نمی کنم با
انگشتانش روی شقیقه هایم ضرب می گیرد...
توی این خانه
جدید بازی های زیادی برایم می کنند.
من اما عادت کرده
ام توجهی نکنم، زیر چشمی همه شان را نگاه می کند و زیرلب می خندم، از سر آرامش یا
استیصال؟ نمی دانم...
No comments:
Post a Comment